خطايى ، على اكبر

117

خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )

مىمالند مدتى مديد و ايام بعيد . و آن فغفوريان اكثر چنان است كه آن گل را ميراثى كار مىكنند . پدر مىرساند و پسر كار مىكند . و آنچه در زمستان كار مى - كنند از گلهاى زمستانى درو كار مىكنند . مثل برگ نى و غيره ، و آنچه بهار كار مىكنند گلهاى بهارى درو كار مىكنند . يعنى در چهار فصل چهار نوع و چهار خيل كار مىكنند ، و مخلوط كار نمىكنند . و مذكور شد كه گل را در سه حوض صاف مىكنند ، و در حوض اول گل ادنى بود و هرچه ازو سازند بر گل و لك بود و زمين و ادنى بود ، و از گل ميانه ميانه بود ، و از گل اعلى اعلى شود . و ده ده در حقه‌هاى آهن خطائى بنهند و در « داش » گذارند و « داش » را پر سازند و بپزند و همچنان بفروشند به ده هزار سير يعنى صد هزار درم نقره . مشترى « داش » را سربسته بخرد به طالع خود هرچه برآيد ، و از اشكسته و درست . و آنچه دستگاه « 1 » پادشاهى است در شيب « 2 » كعب او علامت است . و بعضى فغفورى باشد كه هم در چين به هزار درم نقره بفروشند و از آن جنس را نگذارند اينجا آوردن « 3 » ، و بعضى را به وزن طلا برابر مىفروشند . و در فغفورى سه خاصيت است كه در هيچ جوهر نيست [ مگر در يشم ] : يكى آنكه هرچيزىكه دور بريزند در حال درد او را شيب « 4 » بنشاند و صاف گرداند . دوم آنكه هرگز كهنه نشود ، و سوم آنكه هيچ چيز او را نخراشد جز الماس و الماس را به او شناسند . و در او طعام خوردن و شربت خوردن طبع را زياده كند ، و هرچند لك بود در آتش يا در چراغ يا در آفتاب بدارند نقش بيرون از درون نمايد . و قسم هفتم از دوازده قسم ملك چين يعنى ملك خطاى و نام شهرهائى كه در قسم هفتم است يكى خنساى ، و كلانى خنساى را [ يكى مىگفت ] پانزده كس بودند كه خنساى را ديده بودند . يكى از ايشان گفت بزرگى خنساى به مرتبه‌اى [ است ] كه صباح از [ كنار ] شهر كوچ « 4 » كرديم شب را ميانهء شهر منزل ساختيم و روز دگر از ميانهء

--> ( 1 ) - س‌ها : دست گه ( 2 ) - س‌ها : شيو ( مترجم تركى « سبو » آورده ) ( 3 ) - ق : آمدن ( 4 ) - س‌ها : كوچه